تصویر هدر بخش پست‌ها

🍄pink book🍄

به وبلاگ پر از رمان های صورتی خوش اومدی💜🌼

👑دوتاج نفرین شده👑P1

| 🎀 𝒜𝓎𝓊𝓂𝓊 🎀

بزن ادامه⭐

-الکس این مامولک زشتو ببر اون ور! 🌼الکساندرا رو الکس صدا میزنن🌼

-هعی... اسمش کارلوسه!

 برندا چشم قوره ای بهم رفت. 

از اتاقش بیرون اومدم قبل اینکه در رو ببندم بهم گفت: یادت نره امشب شام خانوادگی داریم... دوباره که نمیخوای بری بیرون؟

 پوزخندی زدمو گفتم: شاید...

 در رو بستم با خودم فکر کردم امروز اگه از قصر برم بیرون دوباره تنبیح میشم دلم نمیخواد برای خودم دردسر درست کنم... 

🌼بیست دقیقه تا شام خانوادگی🌼

لباس سبزمو پوشیدم و موهامو بافتم.

 کارلوسم همراهم تا دم سالن اومد. به بیرون نگاه کردم... حس عجیبی دارم.

 همین که دستم داشت با در تماس پیدا میکرد برندا در رو باز کرد.

 -الکس! فکر کردم دوباره پیچوندی! 

لبخند مسخره ای زدمو وارد شدم.

 -به به دختر خوب بابا چه عجب رونمایی کردی از خودت.

 باز هم همون لبخند که وقتی حرفی ندارم رو صورتم نقش میبنده. بعد چند دقیقه خوردن سربازی با عجله اومد تو.

 -عالیجناب ساحره ها حمله کرد!

 -نگران نباش مشکلی پیش نمیاد. 

بــــــــــــــــــــــــوم! دیوار رو به رومون شکست. 

ساحره ها توی قصر پخش شدن و میخندیدن. 

داد زدم: پادشاه رو ببرید جای امن! 

-نه الکس لازم نیست منم باهاشون میجنگم! سربازا دخترا رو ببرید زیر زمین! 

-نه پدر!

 -همین حالا.

 از خرابی ها گذشتیم و رفتیم زیرزمین.. از زیر زمین همه چیز پیدا بود و پدر درحال جنگیدن. مرگانا قدرتمندترین ساحره مرداب رفت جلوی پدر و زانو زد.

 -شوهر عزیزم!

 من و برندا با تعجب گفتیم: چـی! ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

چطور بود؟ 

منتظر حمایتاتون هستم💜