
داستان های تاریک:مقدمه
ملکه فانتوم هستم، این هم مقدمه اولین داستانم با عنوان داستان های تاریک
من و خواهرم همیشه متفاوت بودیم . چه از لحاظ ظاهری چه از نظر اخلاقی . من همیشه خیلی اجتماعی، دردسر ساز، سرکش ، شجاع، کله شق و پر از شادی بودم ولی خواهرم...
خواهرم نقطه مخالف من بود . درونگرا، درسخون و باهوش، خجالتی ، محتاط و بی احساس بود . حتی از لحاظ ظاهری مخالف من بود . ولی هیچوقت این تفاوت ها باعث نشدن با هم دشمن باشیم .
خیلی خب قبول دارم دروغ میگم . این اختلافات باعث خیلی بحث ها شدن . باعث شدن توی مدرسه من محبوب باشم و اون مورد آزار و اذیت قلدر مدرسه قرار بگیره . باعث شد من دختر محبوب محله باشم و اون دختری که هیچوقت زیاد نمیبینیمش . باعث شد من کسی باشم که توی مراسم خاکسپاری مادرمون کلی آدم دورش رو میگیرن و اون کسی باشه که زیر درخت بید مجنون میشینه و توی کتاباش غرق میشه .
این ما بودیم:دوقلو های هاثورن . آلیس و کاترین هاثورن . یکی با موهای سیاه بلند مواج و چشم های سرمه ای و صورت رنگ پریده کک مکی و دیگری با موهای کوتاه بلوند توت فرنگی و چشم های آبی روشن و پوست برنزه . ولی بزرگترین تفاوتمون علایقم ن بود:من عاشق چیز هایی مثل آهنگ های رپ و انیمه و اینجور چیز ها بودم و اون عاشق افسانه های واقعی سفید برفی و سیندرلا و داستان های فراموش شده و آهنگ های بی کلام ویولن و هنگ درام
ولی چیزی که هیچکدوم فکرش رو هم نمی کردیم این بود که این تفاوت بزرگ ما رو به جایی بکشه که توی دو تا جبهه کاملا مخالف باشیم : خیر و شر ، ماه و خورشید ، سفیدی و سیاهی ، تاریکی و روشنی ، آزاد و زندانی ، یکی در بند اژدها و دیگری بین پری ها