
داستان های تاریک
فصل اول:یک روز عادی نه چندان عادی
صدای زنگ رو مخ ساعتم توی گوشم پیچیده بود . غلتی زدم و پتو رو روی سرم کشیدم ولی صدای ساعت هنوز توی گوشم بود.بالشم رو برداشتم و روی سرم فشار دادم. صداش یه کم کمتر شد ولی نه اونقدر که بتونم بخوابم. بلاش و پتو رو کنار زدم و دست رو محکم روی ساعت کوبیدم و ساکتش کردم.چرخیدم ولی دیگه بیدار شده بودم و خوابم نمی برد .
از روی تختم بلند شدم و به اتاق مشترکم با کاترین نگاه کردم . یک سمت اتاق تاریک بود و یک سمت دیگه روشن و خب معلومه سمت روشن برای من بود و اون سمتی که پر از کتاب و نظم خاص مال خواهرم کاترین بود که مثل همیشه زودتر بلند شده بود و به احتمال زیاد طبقه پایین بود
به زور از تخت خوابم دل کندم و از اتاقمون خارج شدم و پله های چوبی رو که با هر قدم به طرز بدی جیر جیر میکردن رو طی کردم تا به آشپزخونه رسیدم.حدسم کاملا درست بود.کاترین پشت میز ایستاده بود و نهارش رو توی جعبه اش میذاشت و از قبل لباسش رو پوشیده بود . کیت که من رو دیده بود با لحن پوچی گفت:صبح بخیر آلیس
با خواب آلودگی جوابش رو دادم:صبح تو هم به خیر کیت . بابا کجاست؟
جعبه نهارش را در کوله پشتی اش می گذارد و به در خانه اشاره میکند:باید می رفت تا اون میز چوبی رو تحویل بده ، همون سفارش شماره پنجاه و چهار شصت و سه . با حالتی متفکر سر تکان می دهم و از روی میز یک نان تست برمیدارم و همان طور که گاز میزنم به اتاقم می روم و یک هودی صورتی با شلوار جین را می پوشم و موهایم را شانه مختصری میکنم و کوله پشتی ام را برمیدارم . نگاهی به ساعت روی دیوار میکنم و با خیال راحت به طبقه پایین می روم .
کاترین کوله اش را روی دوشش انداخته است و به ساعت نگاه میکند و میگوید:بدو بریم ساعت هفته . سریع از پله ها پایین می روم و خودم را به او میرسانم . با یکدیگر و قدم هایی همزمان خود را به اتوبوس که تازه توقف کرده است میرسانیم و سوار می شویم.در صندلی همیشگی مان می نشینیم . او کنار پنجره و من کنارش ، جایی که راحت بتواند کتاب بخواند و فکر کند و جایی که بتوانم با دوستانم صحبت کنم .
وقتی به مدرسه می رسیم همه بچه ها در حیاط جمع شده اند . نه به شکلی منظم بلکه در هم و برهم و منتظر بودند تا آقای مدیر صحبت کند . با تعجب پیش مارکوس و پرتقال(که در اصل اسمش سارا بود ولی به خاطر پوست تیره و چشم های پرتقالی و علاقه اش به رنگ پرتقالی به او پرتقال میگفتیم) ایستادم و زیر لبی پرسدین:هی بچه ها اینجا چه خبره
پرتقال خم می شود و نجوا می کند:می خوان یکسری از بچه ها رو ببرن سفر به ایتالیا . و الان همه منتظرن که مدیر اسما رو بخونه .
ناگهان صدای گوش خراشی حیاط را پر میکند و بعد صدای مدیر در حیاط میپیچد:همون وطر که می دونید قراره یکسری از بچه های مدرسه رو برای یک سفر چند روزه ببریم ایتالیا . قبلا با تمامی والدین هماهنگ شده و بهشون گفتیم که قراره عصر حرکت کنیم .
وقتی میگوید که قرار است عصر حرکت کنیم همهمه بچه ها زیاد می شود و با هیجان شروع به صحبت میکنند که ایتالیا چقدر جالب است و عاشق این هستند که ونیز را ببیند .
مدیر ادامه می دهد:کسانی که قراره برن:کلاس هفتم الف ، آقای جکسون و خانم ها اسمیت و کلاری . کلاس هفتم ب ، پنج دانش آموز اول لیست کلاسی ، کلاس هفتم پ ، پنج دانش آموز آخر و اولین دانش آموز لیست کلاسی و کلاس هفتم ت ، دوقلو های هاثورن و خانم سارا اندرسون .
وقتی آقای مدیر خواندن لیست را تمام میکند از خوشحالی جیغ میزنم و پرتقال را بغل میکنم . با خوشحالی میگویم:قراره بریم ایتالیا قراره بریم ایتالیا این قراره بهترین سفر عمرمون باشه
ولی آن موقع نمیدانستم که یان سفر نه تنها بدترین سفر عمرم است بلکه قرار است به ملی زندگی ام از این رو به آن بشود
(پ.ن نویسنده:یه مدت گوگل وارد سایت نمی شد پس نتونستم داستان رو بزارم)